به گزارش تحریریه، ژوده یو (周德宇)، دانشآموخته دکترای علوم سیاسی از دانشگاه پیتسبورگ و پسادکترای دانشکده تاریخ دانشگاه رِنمین چین، در مقالهای تحلیلی، نگاه رایج به تقابل ایران و آمریکا را از زاویهای متفاوت به چالش میکشد.
غرب آسیا را نمیتوان با حفظ کردن چند برچسب و عنوان فهمید
فضای بحث پیرامون وضعیت ایران، درست مانند بسیاری از موضوعات بینالمللی دیگر، اغلب به ورطهای تاریک و تنشزا تبدیل میشود. درست مانند جنگ روسیه و اوکراین، ما تنها شاهد تولید دوقطبیهای سادهانگارانهای هستیم که مدام تکرار میشوند: چین باخت/آمریکا باخت؛ پیروزی سریع/شکست سریع؛ شر مطلق/خیر مطلق.
از طرفی، درست مثل مناقشه روسیه و اوکراین، ما چینیها به منابع دستاول و قابلاعتماد محلی دسترسی چندانی نداریم و تعداد کسانی که به زبانها و فرهنگهای منطقه غرب آسیا مسلط باشند نیز اندک است. در نتیجه، ناچاریم بیشتر اطلاعات خود را از غرب دریافت کنیم که این امر اجتنابناپذیر است که با سوگیری و خطا همراه باشد.
شاید بسیاری بگویند: «من به رسانههای زرد اعتقادی ندارم؛ من فقط به منابع رسمی و رسانههای جریان اصلی اعتماد دارم، آیا این کافی نیست؟» اما باید گفت که در جنگ، «حقیقت» اولین قربانی است. در شرایط کنونی که نهادهای رسمی و رسانههای جریان اصلی در هر دو سو، دائماً مشغول کنترل اطلاعات یا ترویج پروپاگاندای پیروزیخواهانه هستند، آلودگی اطلاعاتی که آنها ایجاد میکنند، دستکمی از رسانههای کوچک و غیررسمی ندارد. بنابراین، حتی در عصر اطلاعات و دوران هوش مصنوعی، مه غلیظ جنگ همچنان بر سر همه طرفین، چه ناظران بیرونی و چه بازیگران اصلی درگیر، سایه افکنده است.
اگر به چهار سال گذشته و انواع تحلیلها و ادعاهای عجیبوغریب درباره جنگ اوکراین نگاه کنید—از پیشبینی تسخیر سریع اوکراین توسط روسیه گرفته تا درهمکوبیده شدن روسیه توسط ناتو، و از ادعای اینکه جنگ اوکراین چند هفته بیشتر دوام نمیآورد تا پیشبینی اینکه این مناقشه به جنگ جهانی سوم منجر خواهد شد—میبینید که همه اینها در نهایت توسط گذر زمان ابطال شدند.
نکته جالب اینجاست که این تصورات عجیب فقط محدود به افراد ناآگاه و رهگذران نیست؛ اگر به تصمیمات به ظاهر غیرمنطقی و گیجکنندهای که طرفین درگیری در این سالها گرفتهاند نگاه کنید، متوجه خواهید شد که در واقع، چه روسیه باشد و چه کشورهای عضو ناتو، آنها خودشان هم اغلب نمیدانند چه اتفاقی در جریان است و تنها مجبورند گامبهگام و بر اساس پیشآمدها جلو بروند.

امروز، صحبت کردن درباره آنچه در ایران میگذرد، حتی دشوارتر از روزهای آغازین مناقشه روسیه و اوکراین است؛ چرا که خاورمیانه، منطقهای با پیچیدگیهای بسیار عمیقتر است.
در خاورمیانه، علاوه بر فاکتورهای معمول ژئوپلیتیک و منافع اقتصادی، باید مسائل مذهبی، قومی و تاریخی را هم در نظر گرفت. آنگاه درخواهید یافت که هر یک از طرفهای درگیر، کارهایی میکنند که در ظاهر متناقض و حتی دوگانه به نظر میرسد.
شیعه و سنی، طرفدار آمریکا و ضد آمریکا، تندرو و میانهرو، کُرد و عرب… شاید برخی تصور کنند با دانستن همین برچسبها و دستهبندیها، خاورمیانه را شناختهاند، اما هرچه بیشتر آگاه شوید، بیشتر درمییابید که این تقسیمبندیهای ساده، فرسنگها با توصیف واقعیتهای جاری در این سرزمین فاصله دارند.
البته این بدان معنا نیست که ما همیشه باید در جهل باقی بمانیم؛ در بسیاری از مواقع، ما ناچاریم در شرایطی که اطلاعات ناقص است، قضاوت کنیم. برای نمونه، پیش از این، فارغ از اینکه مذاکرات ایران و آمریکا به کجا کشیده بود، هرگاه کسی از من میپرسید، همواره بر این باور بودم که آمریکا قطعاً به ایران حمله خواهد کرد.
همانطور که بارها تأکید کردهام، اگر تصمیمات دولت ترامپ را با منطقِ «برنده شدن» تحلیل کنید و خود را جای او بگذارید—کسی که ذهنیتی شبیه به پسر لوسی دارد که با عروسکهایش خالهبازی میکند—بسیار دقیقتر از تحلیلهای متکلفانه درباره سود و زیان ژئوپلیتیک است. شما باید «منطق» حاکم بر ذهن آنها را درک کنید، نه اینکه بخواهید از طرف آنها «عقلانیت» به خرج دهید.
در واقع، هر ناظر تیزبینی میداند که مسئله هستهای ایران، هرگز دلیل اصلی اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران نبوده است. بیایید به ژوئن سال گذشته نگاهی بیندازیم؛ پس از آنکه ترامپ با بمبافکنهای B2 نمایش مضحکی راه انداخت و چند بمب روی تأسیسات هستهای ایران ریخت، بلافاصله مدعی شد که توان هستهای ایران بهطور کامل نابود شده و اعلام پیروزی کرد.

حال پرسش اینجاست: اگر آمریکا سال گذشته توان هستهای ایران را نابود کرده بود، چرا امسال دوباره این موضوع را بهانه کرده است؟ و اگر نابود نشده بود، چرا همان موقع اعلام پیروزی کرد و از ایران گذشت؟
اینها همه بهانهتراشی است. در مورد ادعای حمایت از خیزش مردم ایران هم که باید گفت خندهدارتر است. آمریکا و اسرائیل زمانی که پروازهای مسافربری در منطقه هنوز به روال عادی جریان داشت، بدون اعلام جنگ حمله هوایی کردند؛ اصلاً بماند که آیا ذرهای به فکر مردم ایران هستند یا نه، آیا آنها اساساً به مردم هیچ کشوری اهمیت میدهند؟ هر چقدر هم که تبلیغ کنند که «فقط رهبران را هدف میگیریم نه غیرنظامیان»، واقعیت این است که بیشترین آمار تلفات مربوط به غیرنظامیان ایرانی است. مناطق مسکونی، مدارس و بیمارستانها، درست مانند آنچه در فلسطین شاهد بودیم، اهداف اصلی حملات آنها هستند.
پس بیایید کمی فکر کنید؛ آمریکاییها مدام از هوش و دقت اطلاعاتی و هوش مصنوعی خود دم میزنند، پس چرا باید یک مدرسه دخترانه ابتدایی را بمباران کنند؟ آیا ماهیت به اصطلاح «عملیاتهای نقطهزن» آنها چیزی جز بمبارانهای کور و گسترده برای کشتن بیگناهان است، یا اینکه واقعاً از کشتار غیرنظامیان لذت میبرند؟ حقیقت این است: هر دو.
البته آمریکاییها هنوز به وقاحت اسرائیل نرسیدهاند؛ آنها در مورد بمباران مدارس، فعلاً بر انکار ماجرا اصرار دارند و خود را به بیخبری میزنند. اگر این کار، کار اسرائیل بود، قطعاً همان روز بمباران، با افتخار جار میزدند که یا مدرسه توسط خود ایرانیها بمباران شده یا اینکه ارتش ایران از دانشآموزان به عنوان سپر انسانی استفاده کرده است.

عقبتر برویم و حتی با نهایت ارفاق نگاه کنیم: در چند ماه گذشته، زمانی که اپوزیسیون ایران بیشترین حضور خیابانی را داشتند، آمریکا هم وارد میدان نشد؛ در عوض، همچنان از خانواده تبعیدی پهلوی حمایت میکرد. انگار میترسید ایرانیها فراموش کنند که اصلاً چرا رژیم پهلوی را سرنگون کردند. هرچند نمیتوان گفت حکومت کنونی ایران کاملاً بینقص است، اما در مقایسه با سلطنت پهلوی، دستکم انسانیتر رفتار میکند. اینکه آدم دنبال نوشتههای احساسی ایرانیان مهاجر بیفتد و از تمدن و پیشرفت دوران پهلوی یاد کند، به همان اندازه مضحک است که کسی حسرت دوران جمهوری چینِ پیش از انقلاب را بخورد؛ دورانی که آقازادهها و دخترخانمهای اشرافی، بر سر مردم عادی پا میگذاشتند و زندگی راحت و مرفهی داشتند.
رنج اقتصادیای که ایرانیها در این سالها تحمل کردهاند، در اساس، نتیجه تحریمهای آمریکا است. خود آمریکاییها هم هیچگاه این موضوع را پنهان نکردهاند؛ برعکس، آن را بهعنوان یکی از دستاوردهای خود مطرح کردهاند. با وجود این پیشفرض بزرگ، یعنی تحریمهای آمریکا، اقتصاد ایران چیزی شبیه یک «کوبای بزرگتر» است. در چنین شرایطی، بحث کردن درباره فساد یا سیاستهای داخلی ایران چندان معنایی ندارد. اگر واقعاً بحث بر سر فساد و استبداد باشد، ایران کجا و آن پادشاهیهای حاشیه خلیج فارس کجا؟
پس پرسش اینجاست: اگر ایران در برابر آمریکا تسلیم شود و در ازای آن، تحریمها برداشته شوند، آیا مردم ایران واقعاً میتوانند زندگی خوبی داشته باشند؟
شاید چنین خیالپردازیای زمانی میتوانست در میان بخشهایی از جامعه ایران دست بالا را داشته باشد؛ اما امروز، در شرایطی که شمار زیادی از غیرنظامیان ایرانی زیر حملات هوایی جان باختهاند، وقتی ایرانیها دیدهاند بر سر عراق و افغانستان چه آمد، و وقتی سلطنت پهلوی بهروشنی نشان داده بود که سگِ آمریکا بودن برای مردم عادی چه فقر و رنجی به همراه میآورد، چنین تصوری فقط میتواند در حد یک خیال باقی بماند. در چارچوب کنونی نظام متحدان آمریکا در خاورمیانه، ایرانِ تسلیمشده حتی جایگاهی برای «سگ بودن» هم نخواهد داشت.

مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده آمریکا، هنگام اظهارنظر درباره وضعیت ایران، گفت باید علیه ایرانیها «قلاده چیانگ را باز کرد»؛ منظور از «چیانگ» همان چیانگ کایشک است. این اصطلاح سالهاست در میان محافظهکاران آمریکایی رواج دارد. آنها همواره حسرت میخورند که چرا آن زمان به چیانگ کایشک کمک نکردند و معتقدند اگر دست او را باز میگذاشتند تا به سرزمین اصلی چین حمله کند، همهچیز درست میشد و حزب کمونیست شکست میخورد. به همین دلیل، عبارت «آزاد کردن چیانگ/ unleash Chiang» را بهعنوان نوعی اصطلاح عامیانه برای نمایش موضع سختگیرانه و تهاجمی به کار میبرند. راستی، روبیو واقعاً چیانگ کایشک را نوعی قهرمان میداند؛ او حتی یک شمشیر متعلق به چیانگ کایشک دارد که جِب بوش، فرماندار پیشین فلوریدا، به او هدیه داده است.
از همینجا میشود سطح هوش و اخلاق آمریکاییها را دید. بنابراین، از همان ابتدا، منطق بنیادین ترامپ برای حمله به ایران فقط یک چیز بود: بهدست آوردن یک «پیروزی». این پیروزی نه ارتباط چندانی با اخلاق داشت و نه با منافع واقعی؛ خودِ «بردن» برای او معنا و هدف بود.

به وقت محلی ۲ مارس، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا در کاخ سفید سخنرانی کرد و اظهار داشت که عملیات نظامی که پیشتر ۴ تا ۵ هفته پیشبینی شده بود، ممکن است طولانیتر شود.
ایران مدتهاست که توسط آمریکا بهعنوان یک «شخصیت منفی» ساخته و پرداخته شده است؛ شخصیتی که در مقایسه با آمریکا، بسیار ضعیفتر است. وقتی پیروزی در ونزوئلا خیلی زود تحتالشعاع مسائل داخلی آمریکا—مانند قتلهای خیابانی توسط نیروهای اداره مهاجرت (ICE) و حکم دادگاه عالی درباره تعرفهها—قرار گرفت، ترامپ نیاز داشت که کارت ایران و کشورهایی نظیر گرینلند و کوبا را بیرون بکشد و از آنها برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند.
البته، دلیل انتخاب ایران، بیارتباط با نفوذ یا به عبارتی «گروگانگیری» سیاست آمریکا توسط اسرائیل نیست. نیازی به گفتن نیست که نفوذ اسرائیل در آمریکا چقدر است؛ روابط خود ترامپ با یهودیان، بهویژه از طریق خانواده دامادش کوشنر، این نفوذ را بهشدت تقویت کرده است.

بنابراین، اینکه بسیاری از آمریکاییها اکنون شکایت میکنند که ترامپ نمیداند چه کار میکند، کاملاً طبیعی است؛ چون ظاهراً خود ترامپ هم نمیداند! او فقط میخواهد برنده شود. در مورد آن استراتژی کلان بهاصطلاح «مهار چین» هم باید گفت که اینها همه بهانههایی برای سرپوش گذاشتن بر این واقعیت است که مکتب پیروزیخواهی ترامپ، او را به بازیچه دست اسرائیلیها تبدیل کرده است.
اسرائیلیها به ترامپ وعده سر خرمن داده بودند که اگر امثال خامنهای را حذف کند، ایران دچار هرجومرج شده و حتی تسلیم میشود. در بدترین حالت، حتی اگر حکومت ایران دستنخورده باقی بماند، آنها فرض را بر این گذاشته بودند که اگر واکنش ایران مانند سال گذشته محدود باشد، ترامپ میتواند بهسرعت اعلام پیروزی کند.
آن موفقیت در ونزوئلا هم به ترامپ اعتمادبهنفس کاذبی داده بود؛ او تصور میکرد ایران هم مثل یک خانه کلنگی است که فقط با یک لگد، کل ساختمان فرو میریزد. اما سناریوی فعلی طبق این نقشه پیش نرفت. با سقوط هواپیماهای ارتش آمریکا و کشته شدن تعدادی از نیروهایشان، بسته شدن تنگه هرمز و شکستهای پیدرپی برای بازگشایی انسداد، وضعیت دیگر بهسادگی قابلجمعکردن نیست. اگرچه ارتش آمریکا در حملات هوایی اولیه قدرتنمایی کرد، اما در گامهای بعدی، کاملاً مشخص بود که اصلاً حجم ضدحمله ایران را پیشبینی نکرده بودند.
به همین خاطر است که دیدید در ۲۸ فوریه، اسرائیل و آمریکا ابتدا ادعا کردند حملات فقط چهار روز طول میکشد، اما خیلی زود آن را به چهار هفته ارتقا دادند؛ حالا هم با وجود اعلام یک آتشبس نصفهونیمه و شکننده، عملاً هیچ سقف زمانی روشنی برای پایان بحران وجود ندارد.

بههرحال، آخرین کسی که حریفش را «خانه کلنگی» تصور کرد، هیتلر بود که به شوروی حمله کرد. اگرچه ایران امروز اصلاً با شوروی آن زمان قابل مقایسه نیست، اما نیروی نظامیای هم که آمریکا میتواند علیه ایران به کار بگیرد، اصلاً با آلمان آن زمان قابل مقایسه نیست.
خیلیها دوست دارند قدرت اطلاعات و ترورها را افسانهای جلوه دهند؛ بهویژه در این سالها که مطالب سطحی و تبلیغاتی موسوم به پروپاگانداهای فانتزی و توخالی رواج یافته است. آنها خیالپردازی میکنند که میشود فقط با حملات هوایی قدرتمند و بدون نیاز به نیروی زمینی چندانی، در جنگ پیروز شد.
بشر گونهای است که مدام باور دارد «اینبار فرق میکند» یا «او متفاوت است» و سپس مدام از همانجا ضربه میخورد و عبرت نمیگیرد. علم تاریخ برای انسان، هنوز درس خیلی دشواری است.
هر چقدر هم فناوریهای پیشرفته و پرزرقوبرق به نظر برسند، در نهایت باید در سطح واقعیت میدانی پیاده شوند؛ و هر چقدر هم نیروی نظامی قدرتمند باشد، در نهایت باید بتواند در آن سرزمین حکمرانی کند.
آن زمان که شوروی در افغانستان با سرعت برقآسا حفیظالله امین را ترور کرد، بعدش چه شد؟ آمریکاییها در ایران کودتا کردند و پهلوی را سر کار آوردند، بعدش چه شد؟
پیشتر هم آمریکاییها بنلادن و دستهای از رهبران القاعده را ترور کردند، خب که چه؟ در نهایت القاعده همچنان باقی ماند و حتی گروه افراطیتر داعش از دل آن بیرون آمد.
گروههایی مثل حماس، حزبالله، حوثیها و خود ایران، اولینبار نیست که هدف حملات هوایی یا ترور رهبرانشان قرار میگیرند؛ اینکه توانستهاند این همه سال دوام بیاورند، به این دلیل است که برای مقابله با چنین تاکتیکهایی، راهکارهای عملی دارند.
همچنین در این سالهای درگیری روسیه و اوکراین، پهپادها تاکتیکها را تغییر دادند، اما ماهیت جنگ تغییر نکرد. خطوط نبرد همچنان با نیروی انسانی در زمین پیش میروند و میدان نبرد همچنان با حضور نیروها در زمین کنترل میشود. اگرچه اوکراینیها بارها ترورهای موفقی انجام دادند و روسها نیز بارها اوکراین را بمباران کردند، اما چیزی که واقعاً مسیر جنگ را پیش میبرد، همچنان میدان نبرد زمینی است.
شاید برخی بگویند این تجربهها دیگر قدیمی شده است؛ «مگر ونزوئلا نمونه موفقی نبود؟»
اما حتی در ونزوئلا هم تغییر رژیم رخ نداد، فقط مادورو هزینهاش را پرداخت. اپوزیسیونی مثل ماچادو که آمریکا سالها از او حمایت میکرد به قدرت نرسید و روبیو هم به آن مقام «فرمانداری» که ترامپ در لافزنیهایش به او وعده داده بود، نرسید. شما حتی به سختی میتوانید بفهمید دولت فعلی ونزوئلا واقعاً چه امتیازی به آمریکا داده است؛ جز همان دهها میلیون بشکه نفتی که فقط در دهان ترامپ وجود داشت و آن وعدههای توخالی که به شرکتهای نفتی آمریکا فروختند.
البته که ترور رهبران و خسارات ناشی از حملات هوایی میتواند بر توان رزمی یک کشور تأثیر بگذارد، اما اگر نیروی زمینی وارد عمل نشود، چه کسی قرار است برای شما پیروزی را رقم بزند؟ چه کسی قرار است در زمین برای شما حکومت کند؟ ایران با کشورهایی مثل سوریه که خودش پر از نیروهای تجزیهطلب است، متفاوت است. اگر نیروی زمینی خودتان وارد نشود و بخواهید به شورشیها تکیه کنید، نهایت کاری که میتوانید بکنید این است که به کردها دل ببندید که به آنها اعتباری نیست؛ و آنها هم اگر بتوانند فقط قلمرو خودشان را حفظ کنند، باید خدا را شکر کنند.

برخی میگویند کافی است خائنهای مشتاقی را پیدا کنیم که حاضر به تسلیم باشند. اما مسئله اینجاست: وقتی حمایت نیروی زمینی را ندارید، این نفوذیها به چه کسی باید تسلیم شوند؟ و اصلاً چطور میتوانند تضمین کنند که حکومتشان سرنگون نخواهد شد؟ به علاوه، آمریکاییها هیچوقت نگران مرگ و زندگی مخالفان نبودهاند؛ آنها فقط به دنبال «امتیاز پیروزی» برای خودشان هستند و این نفوذیها هم قرار است زیر همان بمبهایی که از آسمان میبارد، کشته شوند.
بنابراین، همانطور که پیشتر در تحلیل وضعیت ونزوئلا گفته بودم، بهدلیل موقعیت جغرافیایی و قدرت آمریکا، آمریکای لاتین همیشه رژیمهای متمایل به آمریکا خواهد داشت و از آنجا که آمریکا در این منطقه دست به کارهای غیرانسانی میزند، همیشه رژیمهای ضدآمریکایی هم در آنجا حضور خواهند داشت؛ چه با روی کار آمدن مسالمتآمیز و چه با زور و خشونت.

بسیج مردمی عراق یا حشد الشعبی در جریان حملات به سفارت آمریکا در بغداد
این منطق درباره خاورمیانه هم صدق میکند، اگرچه مسائل خاورمیانه بهمراتب پیچیدهتر است.
بنابراین بد نیست به این پرسش عمیق فکر کنید که در تحلیل وضعیت ونزوئلا هم مطرح کردم: بسیاری از این کارها را آمریکا سالها پیش میتوانست انجام دهد، پس چرا انجام نداد؟ آیا تمام دولتهای آمریکا از زمان ریگان تا امروز احمق بودهاند و فقط ترامپ باهوش است؟
در نهایت واقعیت این است که بسیاری از این اقدامات، بازدهی کمی دارند و هزینههایشان بسیار بالاست. آمریکا در گذشته نیازی به چنین عملیاتهای نمایشی نداشت، اما حالا که برای سرپا نگه داشتن اعتبارش به مکتب پیروزیخواهی نیاز مبرم دارد، مجبور به انجام آن است. این دقیقاً همان چیزی است که بارها تکرار کردهام: اینکه چرا یک آمریکای در حال افول، برای جهان خطرناکتر است.
اگرچه با ظهور اولین تلفات انسانی برای آمریکا، آن سناریوی رویایی «پیروزی بدون هزینه» دیگر از بین رفته است، اما این موضوع مانع از آن نمیشود که ترامپ بخواهد روی این قمار شرطبندی بیشتری کند. انتظار اینکه افکار عمومی داخل آمریکا بتواند جلوی ترامپ را بگیرد، غیرواقعی است؛ درست همانطور که هیچگاه نتوانستند جلوی جنگ عراق و افغانستان را بگیرند.
پس از جنگ جهانی دوم، هیچ جنگی در آمریکا نبوده که کنگره بتواند آن را مدیریت کند و هیچکدام هم با اعلام جنگ رسمی کنگره آغاز نشدهاند؛ همگی عملیاتهای نظامی ویژهای بودند که رئیسجمهور به راه انداخت و این بخشی از وضعیت سیاسی پایه در آمریکاست. حتی اگر افکار عمومی و سیاستمداران جریان اصلی آمریکا هم با جنگ ترامپ علیه ایران مخالف باشند، تا زمانی که صدای مخالفان به حد نصاب نرسد، نمیتوانند جلوی استفاده ترامپ از اختیارات اجراییاش را بگیرند.
علاوه بر این، اگر این عملیاتهای نظامی به هر موفقیتی منجر شود، ترامپ به سود سیاسیاش میرسد. در انتخابات میاندورهای، جمهوریخواهان در موضع ضعف قرار دارند؛ پس چه چیزی بهتر از اینکه قمار کنند و ببینند آیا مکتب پیروزیخواهی میتواند وضعیت انتخابات را به نفعشان تغییر دهد؟
ترامپ شخصیتی بسیار قمارباز دارد؛ اگرچه وقتی با شکست مواجه میشود کمی عقب مینشیند، اما دوباره و با سماجت تلاش میکند. برای همین است که میبینید امسال بسیاری از کارهای سال گذشتهاش را تکرار میکند. در مورد ایران هم همینطور است؛ سال گذشته امتحان کرد و دید پیروزیاش کافی نبوده، بنابراین امسال «دوبرابر» شرطبندی کرده تا کمی بیشتر «برنده» شود.
بنابراین، وقتی ترامپ حجم عظیمی از نیرو و تسلیحات را وارد میکند و به نتیجه نمیرسد، غریزه فعلیاش «افزایش شرطبندی» است؛ سعی میکند با دستکاری در منابع دیگر و جابهجایی نیروها، جای خالی را پر کند و حتی ادعا میکند که حضور نیروی زمینی را هم رد نمیکند.
البته، روزی که نیروی زمینی واقعاً بخواهد وارد عمل شود، فارغ از اینکه نتیجه جنگ چه باشد، عمر سیاسی ترامپ و جمهوریخواهان در آمریکا به شماره خواهد افتاد. در آن زمان، «عملیات توفان صحرا» (جنگ اول خلیج فارس) با آنکه به یک مطلب مناسب برای کتب درسی تبدیل شد، نتوانست مانع از شکست بوش پدر در انتخابات شود؛ حالا دیگر حساب این وضعیت آشفته و پرهرجومرج کنونی که مشخص است.

خانههای ویران شده مردم در بغداد پس از بمباران هوایی جنگنده های امریکایی. ۲۰ فوریه ۱۹۹۱
بههرحال، منطقه خاورمیانه با جاهایی مثل کوبا و ونزوئلا، یعنی آن حیاط خلوت آمریکای جنوبی، فرق دارد. بیشتر آمریکاییها امروز دیگر خاورمیانه را از دایره منافع حیاتی و هستهای آمریکا کنار گذاشتهاند و دیگر چندان باور ندارند که وضعیت خاورمیانه ارتباط زیادی با زندگی خودشان داشته باشد؛ در مقایسه با مسئله مهاجرت از آمریکای لاتین و جرموجنایت، اهمیتش برای آنها بسیار کمتر است. مگر اینکه دوباره حادثهای شبیه ۱۱ سپتامبر رخ دهد، افکار عمومی جامعه آمریکا را بازسازی کند و بار دیگر نفرت آمریکاییها را به سمت خاورمیانه هدایت کند. آه، آمریکاییها واقعاً افراد و ملتهای زیادی برای نفرتورزیدن دارند؛ از چین گرفته تا آمریکای لاتین و خاورمیانه.
اما در هر حال، ترامپ اکنون در آخرین دوره ریاستجمهوری خود است و واقعاً لازم نیست نگران سیل و طوفانی باشد که بعد از او به راه میافتد. برای او، ارضای جاهطلبیهای بزرگ و تحقق آرمانها و بلندپروازیهایش احتمالاً حتی از وضعیت انتخاباتی هم مهمتر است. البته اگر ترامپ واقعاً راهی پیدا کند و دوره سوم ریاستجمهوری را هم برای خودش جور کند، آنوقت دیگر حتی کمتر لازم است نگران افکار عمومی و انتخابات باشد.
در مورد چیزهایی مثل معیشت مردم آمریکا، نظم جهانی، یا مرگ و زندگی متحدان هم… اگر ترامپ واقعاً به این چیزها اهمیت میداد، از زمان روی کار آمدنش آنهمه کارهای عجیبوغریب و انتزاعی انجام نمیداد. البته من همچنان باید تأکید کنم: هرچقدر ویژگیهای شخصی ترامپ عجیب و غیرمتعارف باشد، او در نهایت محصول شرایط و روندهای زمانه در آمریکاست. خصوصیات فردی او بازتابی از مسیر تحول کل جامعه و سیاست آمریکاست. بنابراین جامعه آمریکا جلوی ترامپ را نخواهد گرفت؛ بلکه تنها باعث شتاب گرفتن او خواهد شد.
از همین رو، حتی اگر در دورهای که پیش روست، خبرهایی درباره آرام شدن اوضاع بشنویم و شاهد پیشرفت مذاکرات صلح باشیم، هر توافقی در نهایت فقط یک آتشبس موقت خواهد بود؛ درست مانند اتفاقی که در ژوئن سال گذشته رخ داد.
البته افزایش فشار و قمار ترامپ هم حد و مرزی دارد. وقتی او نیاز دارد یک ناو هواپیمابر دیگر به خاورمیانه اضافه کند، ناچار است ناو فورد را از سمت ونزوئلا منتقل کند. وقتی مهمات پدافند هوایی اسرائیل کم میآید، حتی باید به این فکر بیفتد که سامانه تاد را از کره جنوبی جابهجا کند. جنگ روسیه و اوکراین در این چند سال ثابت کرده است که هرچند ذخیره کلی قدرت نظامی آمریکا هنوز بسیار بالاست، اما توان افزایش و تولید افزوده آن دیگر بههیچوجه مثل گذشته نیست.
شاید ایران بتواند در ادامه از این ضربه عبور کند، شاید هم نتواند؛ اینها چیزهایی است که ما نمیدانیم. اما در خاورمیانه، یا بهتر بگوییم در هر نقطهای از جهان، روند تحول امور را نمیتوان در یک لحظه و یک مکان مشخص بهسادگی دید و فهمید. عجله کردن هم هیچ فایدهای ندارد.

آیا ارتش آمریکا در جنگ افغانستان ناکام بود؟ نه، بسیار هم خوب پیش رفت. اما پس از ۲۰ سال دوندگی و کشوقوس، طالبان دوباره بازگشت. آیا ارتش آمریکا در جنگ عراق بد عمل کرد؟ نه، عالی بود. صدام سنی را سرنگون کرد و دولتی شیعه را جایگزینش ساخت؛ دولتی که عملاً حوزهی نفوذ ایران را تقویت کرد. آن پیروزیهای درخشان و خیرهکننده که زمانی نماد اوج قدرت آمریکا بود، اکنون بهعنوان فتیلهی فروپاشی و زوال آن دیده میشود. مترجمان افغانستانی که آن زمان به ارتش آمریکا پناه بردند، و حتی کهنهسربازان خود ارتش آمریکا، احتمالاً آنقدرها هم طعم پیروزی را حس نکردند.
به همین دلیل است که برای من، بحث دربارهی «برد و باخت» که تنها پس از چند ماه یا حتی چند روز داغ میشود، هیچ جذابیتی ندارد. مگر قرار نیست این چند سال را دوام بیاوریم؟ البته من در بازار بورس هم فعالیت نمیکنم، بنابراین میتوانم خیلی راحت بنشینم و بگویم «بیخیال، به من چه!»
حتی اگر نخواهیم به تاریخِ صدساله رجوع کنیم، کافی است فقط به همین ده، بیست سال گذشتهی زندگی خودمان نگاه کنیم تا متوجه شویم که تحولات جهان ماهیتی «مادیگرایانه» دارند و از مسیر خودشان پیروی میکنند؛ نه بر اساس کامیابیها یا ناکامیهای زودگذر.
بنابراین، اگر اصرار دارید نظر مرا درباره برد و باخت بدانید، باید بگویم آمریکا در حال باختن است.
آمریکا با هر بار اعلام پیروزی، یک گام به شکست نزدیکتر میشود. امروز خیلیها درست مثل ترامپ، با دیدن هر خبر کوچکی از آمریکا، فریاد «آمریکا پیروز شد» سر میدهند؛ این برای من خندهدار است. اگر این حرفها را بیست سال پیش میزدید، همه فکر میکردند دارید علیه آمریکا سیاهنمایی میکنید. نسل من، واقعاً دورانی را دیده که آمریکا «برنده» بود؛ و من هم بهعنوان کسی که تاریخ میخواند، خوب میفهمم چرا آنها آن زمان برنده بودند و چرا حالا بازندهاند.
البته اینها هیچکدام حرف تازهای نیست؛ من سالها پیش در مقالهای مربوط به نظریه جنگ طولانیمدت مائو همهی اینها را نوشته بودم. آنچه امروز میبینیم، بخشی از تغییر نظم جهانی است. هیچ سلطهای ابدی نیست و دنیای گذشته دیگر هرگز بازنخواهد گشت. تحولات بزرگ معمولاً پیش از آنکه بهطور کامل آشکار شوند، نشانههای خود را در افق نشان میدهند.
من فقط میخواهم بار دیگر با فرازی از نامه «یک جرقه آتش، دشت را به آتش میکشد» (نوشته مائو تسهدونگ در سال ۱۹۳۰) سخنم را به پایان ببرم:
«اینکه گفته میشود اوج انقلاب نزدیک است، پرسشی است که ذهن بسیاری از رفقا را درگیر کرده. مارکسیستها فالبین و غیبگو نیستند؛ آنها دربارهی تحولات و تغییرات آینده، تنها میتوانند مسیر کلی را نشان دهند و نباید یا نمیتوانند بهطور مکانیکی روز و ساعت دقیق آن را تعیین کنند. اما آنچه من دربارهی نزدیک بودن اوج انقلاب چین میگویم، بههیچوجه مانند حرفهای برخی افراد نیست که آن را امری دستنیافتنی و فاقد قدرت عمل میدانند. اوج انقلاب، مانند کشتیای است که از ساحل، نوک دکلهایش در میان دریا پیداست؛ مانند خورشیدی است که پرتوهایش از فراز قلههای کوه، جهان را روشن کرده و در آستانهی طلوعی باشکوه است؛ و مانند جنینی است که در رحم مادر بیتابی میکند و در آستانهی تولد است.»
پایان/
منبع: https://m.guancha.cn/ZhouDeYu/2026_03_09_809288.shtml













نظر شما